سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
دی 1388 - ایـــــــران آزاد
   ایران آزاد

آباد باش اي ايران ................آزاد باش اي ايران

   1   2      >

امشب مراسم بودیم


دیشب مراسم بودیم


پریشب مراسم بودیم


فرداشب و پس فرداشب هم میریم مراسم


از شب اول محرم تا شب آخر صفر مراسم داریم .


این برنامه هرسالمونه . هرسال که ماه محرم میرسه ، دوستان و برو بچ هیاتی و غیر هیاتی ، تماس میگیرند با حاج جواد واعظ ، مسئول هیات محبان و بزرگ مداح شادگان و سفارش یه برنامه واسه امام حسین رو میدن .


حاجی هم مث هر سال می شینه تو خونه و به اتفاق دیگر مسئولین و معاونین هیات ، برنامه ها رو جفت و جور میکنن .


تاریخ میزنن . قاری قرآن هر برنامه رو مشخص می کنن . واسه هر برنامه یه سخنران میزارن .


حتی از بچه های نوپای سخنران هم استفاده میکنن . به همه مجال میدن تا هر کی یه جوری برا امام حسین خدمت کنه ، نوکری کنه و مهر نوکری و چاکری آقا رو به سینه شون بزنه . اونم با چه افتخاری .بیا و ببین .....


خلاصه ....جونم برات بگه . بعد میشینن و مداح و زیارت خون و مرثیه سرا رو هم انتخاب میکنن و آخر سر هم یه نفر رو برا نوحه سرائی تعیین میکنن .


البته قبل از اینکه برنامه آماده بشه ، یه دعوت نامه میفرستن واسه مداح ها و سخنرانها و شاعرها و همه و همه اونائی که به نحوی میخوان برا آقا خدمت کنن. بعد یه فرم به همه اونها میدن و میگن اسماتونو بنویسین و رشته مورد علاقه تونو جلوش قید کنین . شماره تماستون یادتون نره .


بعدش چن شب دیگه چندتا برنامه دیگه هم میزارن و از مداحای نوپا تست میگیرن و هرکی رو برای جائی انتخاب میکنن .


اونائی که ضعیف هستن رو با افرادی که قوی هستن ادغام میکنن که بتونن هم برنامه شونو اجرا کنن و هم در کنار یه مداح قویتر و بهتر ، تجربه ای کسب کنن .


بعد از همه اینها نوبت میرسه به برنامه .


برنامه رو می نویسن . برنامه مداحها رو هم رو راست میکنن . و به هر کدوم از مداحها و سخنرانها و مرثیه سراها و قراء قرآن و چه و چه ....به هرکدوم یه برنامه مراسمات و یه برنامه مداحی میدن تابدونن که هرکی کجا برنامه داره .


از برنامه مراسم هم پونصد شیشصدتائی دیگه کپی میکنن و تو شهر پخش میکنن و مراسم شروع میشه .


گاهی تو یه محله ده تا خونه هرشب یکی یه برنامه دارن. گاهی برنامه از اینور شهر میره به اون نقطه و از اون نقطه میاد وسط شهر و میره به سمت حومه . یه وقت هم برنامه ها هم سر از روستاهای دور و نزدیک در میاره .


یادمه طولانی ترین روستائی که رفتیم حدود 35 تا 40 کیلومتر بود . اتفاقا اونشب یکی از آشناهای یکی دوتا از بزرگ مداحها و پیرغلامان امام حسین فوت کرده بود که علیرغم این مسئله ، به مراسم امام حسین اومدن تا همپای امام عصر اقامه عزا کنن.


من یه چیز میگم ، شما یه چیز میخونی .


اما عجب مدرسه ایه این مدرسه عشق حسین . هر کی یه جور از این سفره فیض میبره . هرکی به اندازه رزقی که براش مقدر شده .


بعضی سخنرانها از اهواز میان . افرادی مثل : دکتر قیٌم ، استاد دانشگاه شهید چمران اهواز . دکتر سید حسین محفوظی موسوی و دکتر حاج سید یوسف محفوظی موسوی ، اساتید دانشگاههای شهید چمران و علوم پزشکی اهواز .


بعضی هم از قم و تهران میان . مثل: دکتر غلامعلی رجائی . دکتر شیخ عبدالهادی محسنی و ......


دیگه اساتید شادگان بمانند که آقایان حاج عبدالله بینا زاده و حاج احمد جاسمی و حاج جواد واعظ و شیخ محمود حریفی و حاج احمد سواری و ....هستن .


مداحها رو هم که نگو . من یه دفترچه دارم که به قول خودمون دفتر حضور و غیاب اونائیه که اسمشون تو برنامه مداحی هست .اسم تعداد 40 نفر رو تو این برنامه یادداشت کردم و برا همه اونا حضور و غیاب میکنم .


مراد از این آمار این بود که نمیتونم اسم اونا رو در این مقال بیارم .


خلاصه  ما هرشب یه جا مراسم داریم . و همه گریه هامون بر مصیبت امام حسین و اهل بیت هستش و شاید بگین تکراریه ولی اگه خدا هرچقدر بهمون عمر بده و تمام روزها و لحظات زندگی مونو برا آقا عزاداری کنیم ، باز هم در برابر اون مصیبتهائی که متحمل شدن کمه .


دیگه نمیتونم بنویسم چون واقعا بغض راه گلوم رو بسته و اجازه میخوام یه دفعه دیگه مطلب رو ادامه بدم .


مطلب مدرسه عشق حسین....................


 دوشنبه 28/10/88 ساعت  11:57 عصر  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

دلم خوش


فقط کروبی مونده بود که نظری بده ، که اونم چن وقت پیش راهکاری رو برای خروج از بحران صادر کرده که در آدرس زیر از نظر میگذرونید.


 http://iranazad.parsiblog.com/Pages/2/


 شنبه 26/10/88 ساعت  1:51 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

من از اون آدمای جهان سومی هستم که نمیتونم یه فکر درست کنم .


قبل از اینکه به مال و منالی برسم ، هزارتا تصمیم میگیرم که چطور پولمو خرج کنم و چندین مورد رو تیک میزنم که فلان کار و بهمان کار رو به پولی که بدست خواهم آورد ، انجام بدم.


اما تا پول اومد  به قول معروف    در دیزی بازه و حیای گربه کجاست  ... و همه چیزو فراموش میکنم . اونوقته که دو دستی می کوبم رو سرم و میگم :


ای وای فراموش کردم که قسط فلانو بدم  قرض اونو بدم و...و ... و...


آقا قرار بود ما یه سیصد تومن پاداش بگیریم . خواستیم موتور بگیریم . بایکی قرار مدار گذاشتیم که موتورشو بده به ما . اونم قبول کرد اما بعد چند روز زد زیرش گفت پشیمون شدم . منم گفتم حالا که اینطور شد دیگه موتور بی موتور.


بعد نشستم و فکر کردم ، گفتم حالا که موتور نشد ، میزارمش واسه کامپیوتر و دستگاهمو ارتقاء میدم .


آخه من دستگاهمو سال 81 به قیمت چهارصدو سی هزار تومن گرفتم . اونوقتا ، دستگاه من خیلی پیشرفته بود و قطعاتش بالا بود . اما حالا دیگه با این برنامه های جدیدی که به بازار رایانه وارد شده & دستگاه من خیلی عقب افتاده اس و فقط واسه اینترنت و تایپ کردن و چندتا برنامه دیگه می خوره .


برا همینم فاکتور اولیه دستگاه رو از وسایلم پیدا کردم و رفتم سراغ مغازه کامپیوتر فروشی امیر گاموری . فاکتور رو بهش دادم و گفتم میخوام کامپیوترمو به روز کنم . ارتقاش بدم . ببین به چه قطعه ای نیاز داره فاکتور کن بده برم چندتا فروشگاه دیگه هم سوال کنم ببینم کجا به صرفه تره . اونم بنده خدا قبول کرد .


قیمتی که اون واسه قطعاتش میخواست 367 هزار تومن بود .


رفتم فروشگاه الغدیر گفت 420هزار تومن ، فروشگاه ثبوتی گفتش من اینا رو است 345 هزار تومن می بندم . فروشگاه اهل البیت هم گفت من 325 هزار می بندم ولی سامان سیستم گفت من یه قطعات دیگه ای میبندم واست به قیمت 310 هزار تومن که قطعاتش جالب نبود . سید مرتضی که قطعه نداشت . رفتم سلسبیل رایانه . اونا گفتن ما فقط قطعات خوب و گرون قیمت داریم .


فردای اونروی فاکتور رو بردم شرکت و دادم بچه های انفورماتیک تماس گرفتن تهرون با شرکت باسط پردازش و بهتر از اون قطعاتو به قیمت 310 هزار تومن بهم دادن . آخرین نفر هم که ممد دورقیان بود گفت من همین قطعاتو بهت میدم 295000هزارتومن با هزینه بستن .


خلاصه یه مدتی گذشته ، یکی از دوستام تماس گرفت و گفت به کمی پول نیاز دارم . منم از خرید دستگاه منصرف شدم و پول رو دادم به اون .


اتفاقا بعد مدتی فهمیدم که قراره یه پاداشی بهمون بدم . برا همین تصمیم گرفتم که هم کامپیوترمو ارتقا بدم و هم اینترنت وایرلس بگیرم . اما یهو مادرم فیلش یاد هندوستان کردو گفت که میخواد کمی ساخت و ساز کنه و پول کم داره . منم دیدم که اصلا اوضاعم واقعا تخمیه . نه تونستیم موتور بگیریم نه کامپیوترو ارتقا بدیم نه وایرلس بگیریم حداقل بزار ساخت و ساز کنیم . برا همین تصمیم گرفتم بزارم واسه همین کار .


بعد از اون ، فرداش شرکت اعلام کردن که فعلا از پاداش خبری نیس و رفته تا نمیدونم کی و من اینجا بودم که یاد ضرب المثل با یه گل بهار نمیشه افتاد . گرچه بی ربط بود ولی یاد اون ماجرا افتادم که یکی یه تخم مرغ داشت . با خودش فکر می کرد که تخم مرغه رو میزارم زیر مرغ همسایه . جوجه میشه ، بزرگ میشه ، چندتا تخم مرغ میخرم میزارم زیرش ، اونام جوجه میشن و بزرگ میشن و همینطوری ادامه میدم تا یه مرغداری بزرگ درست کنم . .......


تو همین فکرها بود که یهو یه سنگ اومد جلو پاش و خورد زمین و تخم مرغش خاکشیر شد .


ماجرای ما هم مث این بیچاره اس . برا نداشته هامون تصمیم میگیریم . همینه دیگه وقتی میگم که ما جهان سومی ها هم دنیائی واسه خودمون داریم یعنی همین .


والسلام.


 چهارشنبه 23/10/88 ساعت  9:59 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

امام سجّاد(علیه السلام)


حضرت علی بن الحسین ، ملقّب به سجّاد و زین العابدین، روز پنجم شعبان سال 38 هجرى یا 15 جمادى الاولى همان سال، در مدینه دیده به جهان گشود .مادر مکرّمه آن حضرت بنا بر منابع تاریخ اسلامى، غزاله از مردم سند یا سجستان که به سلافه یا سلامه نیز مشهور است، میباشد.
ولى بعضى از منابع دیگر نام او را شهربانویه، شاه زنان ، شهرناز، جهان بانویه و خوله، یاد کرده اند.


امام سجّاد(علیه السلام) در بدترین زمان از زمان هایى که بر دوران رهبرى اهل بیت گذشت می زیست، چه، او با آغاز اوج انحرافى، معاصر بود که پس از وفات رسول اکرم       (صلى الله علیه وآله وسلم) روى داد.
امام(علیه السلام) با همه محنتها و بلاها که در روزگار جدّ بزرگوارش امیرالمؤمنین(علیه السلام) آغاز گردیده بود همزمان بود.
او سه سال پیش از شهادت امام على(علیه السلام)متولّد گردید، وقتى دیده به جهان گشود، جدّش امیرمؤمنان(علیه السلام)در خطِّ جهادِ جنگِ جمل، غرق گرفتارى بود و از آن پس با پدرش امام حسین(علیه السلام) در محنت و گرفتاریهاى فراوان او شریک بود.


او همه این رنج ها را طى کرد و خود به طور مستقل رویاروى گرفتاریها قرار گرفت.


محنت و رنج او وقتى بالا گرفت که لشکریان یزید در مدینه وارد مسجد رسول اللّه شدند و اسب هاى خویش را در مسجد بستند، یعنى همان جایى که انتظار آن می رفت مکتب رسالت و افکار مکتبى در آنجا انتشار یابد، امّا برعکس، آن مکان مقدّس در عهد آن امام تقوا و فضیلت، به دست سپاه منحرف بنی امیّه افتاد و آنان ضمن تجاوز به نوامیس مردم مدینه و کشتار فراوان، بی پروایى را از حدّ گذراندند و حرمت مدفن مقدّس رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)و مسجدش را هتک نمودند.
امام سجّاد(علیه السلام) براى پیش راندن مسلمانان به سوى نفرت از بنی امیّه و افزودن مبارزه جویى با آنان، تلاش هاى مؤثّرى نمود.
و هر گاه فرصتى به دست می آمد، مردم را بر ضدّ امویان تحریک می کرد.
و با احتیاط، برنامه حاکمان منحرف را تحت نظر قرار می داد.
امام(علیه السلام) براى آگاهى مردم، اسلوب دعا را به کار برد، به طورى که دعاهاى آن حضرت، رویدادهاى عصر او را تفسیر می کند.
صحیفه سجّادیّه که به زبور آل محمّد مشهور است، اثر بی نظیرى است که در جهان اسلام، جز قرآن کریم و نهج البلاغه، کتابى به این عظمت و ارزش، پدید نیامده که پیوسته مورد توجه بزرگان و علما و مصنّفان باشد.
از دیگر آثار ارزنده به جا مانده از امام سجّاد(علیه السلام)، مجموعه اى تربیتى و اخلاقى است به نام رساله حقوق که امام(علیه السلام) در آن وظایف گوناگون انسان را در برابر خدا و خود و دیگران، با بیانى شیوا و گویا بیان کرده است.


مجموعه حقوقى که در این رساله ذکر شده جمعاً 51 حقّ میباشد.


از سنت های ارزنده آن حضرت که به ما رسیده  صدقه دادن است ، مخصوصا صدقه وانفاق پنهانی نقل است قریب به چهار صد خانوار تحت حمایت آن حضرت زندگی می کردند و خیلی از آن افراد نمی دانستند که از چه محلی تامین می شوند تا بعد از شهادت آن بزرگوار متوجه شدند آن کمک ها از طرف ایشان بوده . وقتی از ایشان سوال میشد چرا مخفیانه انفاق می کنید ، می فرمود " چون صدقه قبل از آن که به فقیر برسد به دست خدا می رسد " . تقوا و خدا ترسی او زبان زد خاص وعام بود به حدی که زهری دانشمند معاصر آنحضرت می گوید در میان بنی هاشم شخصی برتر از او ندیدم وامام باقر(ع) می فرماید پدرم علی بن الحسین (ع) در یک روز هزار رکعت نماز می گذارد .روایت شده هنگام وضو رنگ رخسار مبارکش زرد می شد وقتی از حضرت سوال می کردند چرا این حالت بر شما عارض می شود می فرمودند " آیا میدانید در پیشگاه چه کسی می خواهم بایستم .


سرانجام آن حضرت چهل سال بعد از قضیه جانگداز کربلا که همراه بود با گریه برای شهدای کربلا و صبر بر مصیبتشان  در روز 12 و یا 25 محرّم سال 95 هجرى، درمدینه، به دسیسه هشام بن عبدالملک، مسموم گردید و در 56 سالگى به شهادت رسید. ومزار شریف آن حضرت در مدینه در قبرستان بقیع میباشد.


به نقل از سایت تاظهور



 دوشنبه 21/10/88 ساعت  9:36 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

هر سال که می گذره و به ایام محرم میرسه ، دوباره علمها برپا میشه . تکایا درست میشن و مساجد و حسینیه ها رو سیاه پو ش می کنن . حتی خونه ها هم هر کدوم یکی یه پرچم بالای درب حیاطش نصب می شه که بیانگر اینه که اهل و عیال اون خونه هم در عزای امام حسین شریکن .


نوحه خونها و روضه خونها برا امام حسین ، خدمت میکنند و ماجرای های کربلا رو به شیوه های روضه و نوحه و سینه زنی برا محبان اهل بیت می خونن و مردم همگام با اونها به گریه و زاری می پردازن .


حساب کنید . چند ساله که امام حسین شهید شده . حدود 1370 سال پیش .


امسال سال 1431 هستش و امام حسین سال 61 هجری شهید شد و اگر این رقم رو از 1431 کم کنیم ، عدد فوق بدست میاد .


البته مراد و مقصود از این اعداد اینه که بیان بشه چند سال از این مصیبت می گذره و سال به سال بر عزاداران امام حسین اضافه می شه .یعنی وقتی می شینم و با خودم فکر می کنم و میخوام که وقایع روز عاشوراء رو تجسم کنم ، می بینم که واقعا چه مصیبتی در این روز بوجود اومده .


وقتی این واقعه رو مجسم کنی ، اونوقت متوجه میشی که چرا وقتی کاروان به مدینه رسید ، عبدالله ابن جعفر نتونه همسرش حضرت زینب رو بشناسه . برا همینم وقتی که حضرت زینب رو نشونش دادن با تعجب گفت :


خانم جان . شما وقتی که رفتی قدت خمیده نبود . موهات سفید نبود . چی شده که اینطوری شدی ؟


وقتی تصور می کنی که اصحاب و بعد از اونها بنی هاشم ، یک به یک روونه میدون میشن و با به درک فرستادن قوم اشقیاء ، دعوت حق رو لبیک میگن . وقتی به اینجا می رسی که حضرت عباس میاد نزد برادر و تقاضا می کنه که به میدان بره تا رشادت کنه ، ولی هر بار آقا امام حسین جلوش رو میگیره .


وقتی که تصور میکنی که امام حسین میگه : عباس جان ! حالا که میخوای بری میدان ، قبلش برو برا بچه ها کمی آب بیار و بعد برو میدان  و  حضرت عباس با اون شوقی که در دلش به وجود اومده بود به طرف شریعه فرات حرکت میکنه تا آب بیاره .


وقتی به این قسمت میرسی که یزیدیان گرگ منش که اتفاقا رابطه فامیلی دوری با حضرت ام البنین دارند بطوریکه به حضرت عباس گفتند ما دائی های تو هستیم و میخواهیم به تو امان دهیم تا حسین را ترک کنی و حضرت ابالفضل دست رد بر سینه اونا زد ، همونها حمله میکنند به طرف باصطلاح خواهر زاده شون و اونو این طور شهید میکنن  . تیر به چشماش می زنن ، با گرز بر سرش می کوبن و دستهاشو قطع می کنن و آقامون بی دست با یک چشم زخمی و ضربه گرز ، از اسب با صورت به زمین می خوره . آیا می تونی خودتو جای اون تصور کنی ؟ اگه جاش بودی آیا همون وقت نمی گفتی : نزن بابا . باشه من میرم کنار . ولی عباس ثابت قدم بود چون مادرش ام البنین و باباش علی بن ابی طالب بود . ثابت قدم موند چون تو مدرسه های حسین و زینب درس یاد گرفته بود .


وقتی به این مسئله فکر می کنی که امام حسین تک و تنها شده و به چپ و راست نگاه می کنه و با صدای بلند میگه :


حبیب ، عباس ، اکبر ، مسلم ...


و یک به یک نام اصحابش رو میاره و اونها رو دعوت میکنه تا به ندای هل من ناصرش لبیک بگن . وقتی تجسم می کنی که آقا فریاد می زنه : هل من ناصر ینصرنی .....و هیچ کسی به ندای اون پاسخ نمیده در حالی که پادشاه جنیان با تمام اجنه ، جبرئیل با تمام ملائک و غیره و غیره ...همه شون روز عاشورا منتظر یه اشاره گوشه چشم حضرت اباعبدالله بودند اما هیچ وقت نتونستند رخصت بگیرند تا به میدان بیان و برا امام حسین جانبازی کنن .


وقتی وقایع فوق رو تجسم می کنی ؛ اونوقت با خودت چی می گی . به چه فکری می رسی .


وقتی که می فهمی امام زمان هرسال این وقایع رو به چشم مکاشفه می بینه و بر این مصیبت خون گریه می کنه ؛ واقعا چطور می تونی گریه نکنی .


باور کنید هر شب یه جا و بعضی وقتا روزی دو سه تا برنامه میریم عزاداری و دیگه هیچ اشکی برا گریه کردن نمونده . چشم ها خشک میشه ولی مصیبت امام حسین تموم نمیشه . اگر ما هم مث امام زمان بودیم و می تونستیم خون گریه کنیم ، ولی تا حالا طاقتمون سر رسیده بود .


چه گویم که نا گفتنم بهتر است .


خدایا نعمت با اهل بیت بودن و خصوصا امام حسین رو از ما نگیر و ما رو هر سال توفیق بده که بتونیم با خلوص نیت برا مولا و آقامون سید الشهداء خدمت کنیم .


خیمه هائی را که دشمنان در روز عاشورا می سوزانند .....


امام سجاد که بیمار شده و زنجیر به تن به اسارت برده میشه .....


از امام عصر می پرسن کدوم مصیبت بیشتر تو رو گریه میاندازه . هرکدوم رو که میپرسن میگه نه و بعد میگه الشام......


مصیبت .....


نمیدونم خدایا دارم دیوونه میشم . صبرم تموم شد . اگه ادامه بدم ......نمیتونم ......


عظم الله لک الاجر یا صاحب الزمان.....آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه


.....


 شنبه 19/10/88 ساعت  1:15 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

امروز 18 دی ماه 1388 ، روز نولدم بود که 32 سالگیم تموم شد و یکبار دیگه پا به سن جدید گذاشتم .


اولین دقایق حرکت به سمت  سن سی و سه سالگی رو دارم آغاز می کنم و از خداوند دراین دقایق آغازین می خوام که کمک کنه تا بتونم زندگی سودمند و مفیدی رو برای خودم و خونواده ام مهیا کنم  


تاریخ تولد من به صورت دقیق به شرح زیر است:


روز یکشنبه 18/10/1356 هجری شمسی


                01/02/1398 هجری قمری (صفر )


                08/01/1978  میلادی       (ژانویه)


این ماه در سالهای دیگر به نام های ذیل است :


در تقویم رومی « کانون الثانی » ؛ در سال نجومی « دلو » ؛ در صورت فلکی « ریزنده آب »


از نظر نام گذاری که بر مبنای اسم حیوانات نیز انجام می شد ، این سال به نام سال مار نامگذاری شده است . در چنین روزی ، در مجموع سی و سه کشوری که مورد بررسی قرار گرفته اند ، تعطیلات رسمی وجود ندارد . سن هلال ماه در این سال 0 روز و 0 ساعت و 44 دقیقه و 11 ثانیه بوده است .


این اطلاعات به وسیله نرم افزار تبدیل سن ( سال ) که توسط محمد وحید پور طراحی شده ، ویرایش شده اند .


بدین وسیله تولد خودم رو به خودم تبریک عرض می کنم و امید وارم که سالهای سال بتونم با خوبی و خوشی در کنار خانواده ام زندگی کنم .


البته چون به هیچ کسی اطلاع نداده بودم و فقط همسرم از تاریخ تولد با خبر بود ، در یه برنامه غافلگیر کننده یه هدیه بهم داد که یه شلوار کبریتی قهوه ای روشن بود . من قبلا این شلوار رو دیده و پسند هم کرده بودم . اما برای خریدنش خیلی کوتاهی کردم .


به هر حال در اینجا لازم میدونم که از زحمتی که همسرم برای خریدن این شلوار کشیده بود تشکر کنم . هر چند که همسرم هیچ وقت به اینترنت سر نمی زنه تا بتونه پیغام تشکرمو بخونه ، اما من هم در یه اقدامی مشابه ، امشب که مهمون داشتیم ، هدیه مو نشون همه دادم و جلو همه از همسرم تشکر کردم و اونو هم شادش کردم .


امیدوارم که خداوند نصیبم کنه تا من هم بتونم در روز تولد همسرم هدیه ای در شان اون بهش بدم . 


مجددا تولدم رو به خودم تبریک عرض می کنم .


 شنبه 19/10/88 ساعت  12:39 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

داستان اول


مردی از راه هیزم کشی امرار معاش میکرد . برای مردم هیزم می آورد و از آنها به قدر معینی پول می گرفت . البته او انسان بسیار خوبی هم بود .


پس از اینکه مرحوم شد ، حضرت عیسی روزی از کنار قبرش عبور میکرد و به قبر او که رسید فرمود:


« قم به اذن الله » برخیز به اذن و اجازه خداوند .


مرد هیزم کش از قبر خود برخاست . حضرت عیسی از حال و احوالش پرسید .


هیزم کش گفت : روزی از روزها که برای کسی هیزم آوردم ، یک تکه کوچکی از هیزم ها را برای خلال نمودن دندانهایم استفاده نموده و به او هم نگفتم . از زمانی که مرده ام ، دو سال است که هر روز به سراغم می آیند و می پرسند که چرا بدون اجازه او اینکار را کردی . ومن هیچ جوابی برای او ندارم.


داستان دوم


یکی از انسانهای خوبی پس از اینکه مرحوم شد ، به خواب یک نفر آمد .


آن یک نفر از حال و احوال او پس از مرگش سوال نمود و او گفت :


روزی که برای خرید مقداری گوشت به بازار آمدم ، یکی از انگشتانم را به گوشت مالیدم و کمی از چربی گوشت به انگشتم مالیده و چسیبد . از زمانی که مرده ام ، مرا به خاطر آن مقدار چربی دارند باز خواست می کنن و من هیچ پاسخی ندارم.


داستان سوم


مرد با ایمانی به کسی یک در هم بدهکار بود . پرداخت نکرد تا روزی طلبکار از دنیا رفت .


یک روز که مرد با ایمان و بدهکار داستان ما داشت از مقابل مغازه مرد طلبکار مرحوم میگذشت ، با مغازه تعطیل او روبرو شد و فهمید که او مرده است . برای همین هم یک درهم را از لای یکی از درهای مغازه به داخل انداخت و راهی منزل شد .شب که به خواب رفت در عالم خواب خود را در صحرای محشر دید و مشاهده کرد که یک گلوله آتش به سمت او می آید .


به هرطرف می رفت ، گلوله آتش هم به سراغ او می آمد . مرد با ایمان پرسید :


این چیست که سراغ من می آید ؟


مرد طلبکار سرش را از گلوله آتش در آورد و گفت : یادت می آید که به من یک درهم بدهکار بودی؟ آمدم تا آن یک درهم را از تو باز بستانم و چون در این دنیا مال و اموال بدرد نمی خورد ، میخواهم خودم را به اندازه یک درهم به تو بچسبانم تا کمی بدنم خنک گردد.


مرد با ایمان عرض کرد : ولی من آن یک درهم را به درون مغازه تو انداختم .


مرد طلبکار گفت:تا زمانی که من زنده بودم ، پرداخت نکردی و حالا که مرده ام و به کارم نمی آید ، به داخل مغازه ام انداخته ای ؟ من نمیدانم . این درهم این جا به درد من نمی خورد و باید خودم را بجای آن یک درهم به تو بچسبانم.


همنطور که داشتند با هم صحبت  می کردند ، ملکی که از آنجا عبور میکرد ، متوجه دعوا مرافعه آنها شد و سبب را پرسی  و آنها ماجرا را برای او توضیح دادند .


آنگاه مرد با ایمان گفت : این انصاف نیست . من یک درهم به او بدهکار بودم و او می خواهد بجای یک درهم تمام بدن خود را به من بچسباند .


ملک هم به مرد طلبکار گفت : تو باید فقط یکی از انگشتانت را به بدن این مرد بزنی تا خواسته ات محقق گردد . و مرد طلبکار هم پذیرفت . و یکی از انگشتانش را به سینه مرد با ایمان زد و مرد با ایمان از درد آتش مرد طلبکار غش کرد .


وقتی مرد با ایمان از خواب بیدار شد ، حالت دردی را در سینه خود احساس کرد . وقتی سینه اش را دید ، متوجه شد که آن اثر انگشت از خوابی که دیده بر روی سینه اش مانده و به این نتیجه رسید که در رساندن امانت به دیگران کوتاهی نموده است که بدین گونه در خواب قصاص شد.


 دوشنبه 14/10/88 ساعت  1:2 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

داستان دوم


بعد از اینکه مال و اموال بازرگان دوم رو به اون برگردوندند ، آیه الله شیرازی فرستادند دنبال اهل و عیال مرحوم حاج جعفر امین و پرسیدند که آیا شما در فامیل یا همسایگیس خود ، قصاب دارید ؟


عرض کردند : بله فلان جا یک قصاب هست که مرحوم امین با او رفت و آمد داشت.


آیه الله شیرازی به قصد وساطت به طرف منزل مرد قصاب روانه شد و بعد از اینکه به منزل او رسید ، دق الباب نموده و با خود مرد قصاب روبرو شد . مرد قصاب وقتی دید که آیه الله شیرازی به منزلش مراجعه نموده خیلی خوشحال شد و در رو باز کرد و آیه الله رو به داخل دعوت کرد .


آیه الله شیرازی فرمود : من برای مسئله ای آمده ام که اگر حل شود به داخل خواهم آمد ولی اگر حل نشد ، مهمان شما نخواهم شد .


مرد قصاب عرض کرد : هرچه باشد به روی چشم .


و آیه الله شیرازی ماجرا را برایش توضیح داد . مرد قصاب تا اسم مرجوم امین رو شنید گفت : لعنت به حاج جعفر امین.


آیه الله فرمود : شما که داری کار رو خرابتر میکنی . بگو ببینم که ماجرا از چه قراره شاید بتونیم درستش کنیم .


مرد قصاب توضیح داد که ما یه دوستی داریم که گاو گوسفند داره . هرسال تعدادی از حیواناتشو برای ذبح میفرسته و یه چیزی هم به عنوان حق الزحمه به من پرداخت می کنه .


مرد فصاب در ادامه گفت : من یه دختر دم بخت داشتم و مرد چوپان هم یه پسر داشت و تصمیم گرفتیم که با همک فامیل بشویم . اما مرد چوپان کمی مهات خواست تا تحقیق کنه و ما هم قبول کردیم . ولی رفت و دیگه پیداش نشد . من هم رفتم سراغش و ماجرا رو از اون پرسیدم که در جوابم گفت : وقتی برای تحقیق اومدم محله شما ، هیچ کسی رو بهتر از حاج جعفر امین پیدا نکردم . وقتی از اون در باره دختر تو سوال کردم ، اون در جواب گفت که نمیدانم . و من هم گفتم شاید حاج جعفر مطلبی را نمیتواند به من بگوید و گفته نمیدانم ، لذا منصرف شدم و دیگر به سراغ شما نیامدم .


بعد مرد قصاب گفت : بعدا مشخص شد که حاچ جعفر امین قصد داشت که دختر مرا برای پسر خود بگیرد که این امر محقق نشد و دختر من هم هرچه که میگذشت از سن ازدواجش دور میشد و به همین دلیل هر وقت من و مادرش به او نگاه میکنیم ، غصه می خوریم و به روح مرحوم امین لعنت می فرستیم.


آیه الله شیرازی فرمود: اگر من مسئله دخترتان را حل کنم ، آیا شما از مرحوم امین گذشت می کنید ؟


عرض کرد بله حتما.


آیه الله شیرازی فرمود : یکی از این دو بازرگانی که نزد من است ، تا کنون همسری برای خود اختیار نکرده  و دنبال دختر خوبی می گردد . گرچه کمی از سن او گذشته ولی دختر شما هم کمی از سن او گذشته . آیا موافقت میکنی که آنها را به هم ازدواج دهیم .


مرد فصاب فبول کرد و مراسمی برگزار شد و تاجر و دختر مرد قصاب به ازدواج هم درآمدند و بعد از این مسئله بود که از عذاب دور شد و روح او به وادی السلام انتقال پیدا کرد. 


 


 دوشنبه 14/10/88 ساعت  12:38 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

داستان اول


یه روز دو تا بازرگان به قصد مرمت بارگاه یکی از ائمه راهی می شوند و در مسیرشان خدمت آیه الله شیرازی می رسند . بعد از اینکه ماجرای سفرشون رو خدمت اون بزرگوار اعلام میکنند ، عرض می کنند:


ما قصد داریم قبل از انجام مرمت و بازسازی حرم ، یک سفر به خانه خدا برویم و لیکن قصد داریم پولهای بازسازی حرم را خدمت شما امانت گذاریم.


آیه الله شیرازی امر فرمود تا حاج جعفر امین که امانت دار اموال مردم بود ، مال و اموال اونها رو به امانت بگیره و حاج جعفر پذیرفت.


دو بازرگان به سفر حج رفتند ولی یکهفته قبل از اینکه برگردند ، حاج جعفر امین مرحوم شد .


همه اونهائی رو که نزد حاج جعفر امین ، امانت داشتند جمع کردند از جمله دو تا بازرگان. دفتر امانات رو آوردند و امانت هرکسی رو به اون مسترد کردند مگر امانت یکی از بازرگانها که هرچی دفتر رو زیر رو رو کردند ، هیچ مطلبی راجع به امانت بازرگان دوم پیدا نکردند .


اون بنده خدا هم رو کرد به آیه الله شیرازی و عرض کرد :


یا شیخ ! این امال امانت مردم برای بازسازی حرمه . اگه مال من بود میگذشتم ولی مال مردم و حق الناس رو نمیشه ازش گذشت . چه کار باید بکنم؟


آیه الله شیرازی قدری فکر کرد و فرمود :


ارواح مومنین پس از مردن در وادی السلام جمع میشوند . شما یک شب جمعه برو وادی السلام و فلان ذکر رو بگو و حاج جعفر رو به اسم صدا بزن . حاج جعفر میاد . بعد از اموالت سوال کن حتما بهت میگه.


اولین شب جمعه که شد ، بازرگان به وادی السلام رفت و ذکر رو گفت و فریاد زد حاج جعفر امین......


اما هرچی منتظر موند دید هیچ اتفاقی نیفتاد .


برگشت خدمت آیه الله شیرازی و ماجرا رو بهش گفت . آیه الله شیرازی خیلی ناراحت شد و به فکر فرو رفت . سرش رو از روی ناراحتی تکانی داد و فرمود:


ارواح خبیثه رو به وادی برهوت می برند . اگه روح حاج جعفر تو وادی السلام نباشه حتما اونجاست و غیر از این دوجا ، ارواح رو هیچ جای دیگه ای نمی برند ولی هرچی فکر میکنم نمیتونم متوجه بشم که چرا حاج جعفر امین باید تو وادی برهوت باشه .


بعد به بازرگان فرمود:


شما باید یه شب جمعه هم بر ی وادی برهوت و عمین ذکر رو بگی و دوباره حاج جعفر امین رو صدا کنی . مطمئنا میاد و سوالت رو بپرس و جوابتو بگیر.


بازرگان هم طبق فرموده آیه الله شیرازی عمل کرد و اتفاقا یه چیزهائی رو هم مشاهده کرد و بعد به سمت منزل آیه الله شیرازی روانه شد .بعد از اینکه رسید ماجرا رو اینطور بیان کرد :


بعد از اینکه رسیدم و ذکر رو خوندم و حاج جعفر امین رو صدا کردم ، یک گلوله آتش پدیدار شد و حاج جعفر امین ، سرشو از توی گلوله آتش درآورد و گفت که مالت رو فلان جا گذاشتم . و تنها چیزی که گفت این بود « امام از دست قصاب و زنش » .


خلاصه آیه الله شیرازی و بازرگان به سراغ نشونی رفتند و مال امانت گذاشته شده رو پیدا کردند و به بازرگان تحویل دادند.


 دوشنبه 14/10/88 ساعت  12:19 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

لبیک یا خامنه ای                      لبیک یا حسین است


اینجانب منصور به مدیریت وبلاگ کلبه حقیرانه من ، هر گونه اهانت و بی حرمتی به ساحت مقدس اهل بیت و خصوصا عاشورای حسینی و توهین به رهبر انقلاب را به شدت محکوم نموده ، نفرت و انزجار قلبی خود را از این گروه منافق ، اعلام می دارم.


من هم به نوبه خود از مسئولین محترم کشور انتظار و استدعا دارم که هرچه زودتر نسبت به ماجراهای اخیر واکنش نشان داده و دست اندر کاران این واقعه را دستگیر و به سزای اعمالشان برسانند .


بی شک کسانی که این چنین و بی شرمانه در جهت مخالف اهداف مقدس کشور عزیزمان گام برداشته و با توهین و هتک حرمت و بی ادبی ، مقدسات ما را به زیر سوال برده اند ، منافق و محارب به اسلام هستند و باید به آنچه که انجام داده اند جوابگو باشند .


همچنین از آقایانی که این گروهها خود را به آنها منتسب دانسته استدعا دارم که هرچه زودتر مواضع خود را مبنی بر قبول یا رد هر یک از گروههای اغتشاشگر اعلام نموده و بیش از این موجب آذار و اذیت ملتی حامی انقلاب و رهبر نگردند.


آنانی که خود را برای دشمنان ، دستگیره ای برای رسیدن به اهدافشان نموده اند این را بدانند که تا ما هستیم ، نمی گذاریم  ذره ای از خون شهدایمان پایمال گردد .


و نخواهیم گذاشت که حتی رویائی را برای پیشبرد اهدافتان در سر بپرورانید .


من با تمام وجود آمادگی خود را برای حمایت قاطعانه و مستحکم خویش از ولی امر مسلمین حضرت آیه الله العظمی سید علی خامنه ای اعلام نموده و بدین وسیله با ایشان بیعت مجدد می نمایم .


                                             و من الله التوفیق


                                        مدیر وبلاگ کلبه حقیرانه من


 


 چهارشنبه 9/10/88 ساعت  11:23 عصر  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

   1   2      >

تمام مطالب
وصال
کتاب الکترونیکی پیام
آخرین و اولین پست
1391
تمام شد
وا مهدیا....
مادر مادر
غربت بقیع
غم دنیا
مادر
[عناوین آرشیوشده]
< classid="clsid:D27CD

B6E-AE6D-11CF-96B8-

444553540000" id="ob

j1"codebase="http://d

ownload.macromedia.c

om/pub/shockwave/ca

bs/flash/swflash.cab"

border="0" style="wid

th: 150px; height: 30p

x">

</>