سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
برزخ... - ایـــــــران آزاد
   ایران آزاد

آباد باش اي ايران ................آزاد باش اي ايران



یه شب حدود ساعت سه و نیم از خواب بیدار شدم و رفت به حیاط تا آبی به دست و صورتم بزنم.


اتفاقا اونشب خیلی تاریک بود و از ماه و ستاره ها هیچ خبری نبود .


صدای زوزه سگها بلند بود ، گربه ها در حال سروصدا بودن.


یهو یاد برزخ افتادم . موهای بدنم سیخ شد .


احساس کردم که تو صحرای برزخ هستم و زوزه گرگها و سروصدای حیوانات و خصوصا کفتار ها رو میشنوم .


ترسیده بودم ...ولی وقتی به خودم اومدم دستهام رو بالا بردم و بر فرق سرم کوبیدم .


قطره اشکی از گوشه چشمهام جاری شد .


گفتم خدایا...


اگه الان من مرده بودم . اونم با چه اعمالی با چه توشه ای با چه دارائی..چه خاکی به سرم می کردم


و باز بر سرم کوبیدم و بی اختیار گریه کردم .


وضوئی گرفتم و به نماز ایستادم و از سر خجل و شرمساری نتونستم نمازم رو به پایان برسونم .


چون های های گریه هام اجازه نمیداد لبهام برای گفتن کلمه ای باز و بسته بشه .


چون اعمال بدم اونقدر زیاد بود که اجازه نمی داد تا خاضعانه در مقابل خدا به نماز بایستم.


کاش تصور میکردی


کاش خودتو جای من فرض می کری


اونوقت می فهمیدی که من چه میگم و تو چه میشنوی و در این میان فقط اوست که شنوای داناست و مائیم که زیانکاریم


 دوشنبه 1/12/90 ساعت  2:20 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()


تمام مطالب
وصال
کتاب الکترونیکی پیام
آخرین و اولین پست
1391
تمام شد
وا مهدیا....
مادر مادر
غربت بقیع
غم دنیا
مادر
[عناوین آرشیوشده]
< classid="clsid:D27CD

B6E-AE6D-11CF-96B8-

444553540000" id="ob

j1"codebase="http://d

ownload.macromedia.c

om/pub/shockwave/ca

bs/flash/swflash.cab"

border="0" style="wid

th: 150px; height: 30p

x">

</>