سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart
ایـــــــران آزاد
ايران آزاد

آباد باش اي ايران ................آزاد باش اي ايران



سالروز دستگیری عبدالمالک ریگی به دست سربازان گمنام جمهوری اسلامی به پیشگاه امام عصر ، رهبر معظم و ملت ایران مبارک باد


 جمعه 5/12/90 ساعت  10:31 عصر  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()


امروز همان روزی است که امام در بهشت زهرا فرمود :


من به کمک این مردم تو دهن آمریکا میزنم


....


امروز همان روز است با این تفاوت که دیگر روح الله در میان نیست اما یاد او با جانشین برحقش ، خامنه ای عزیز زنده است.


برادرم و خواهرم ، ای لبیک گویان راستین خط ولایت


امروز روزی است که باید دوباره تو دهنی محکمی به دولت های مستکبر جهان خصوصا آمریکا و اسرائیل و انگلیس بزنیم


و این محقق نخواهد شد جز با حضور من و تو ما ، در کنار صندوقهای رای انتخابات مجلس شورای اسلامی


پس با اراده ای آهنین و با عزمی جزم بشتابیم بسوی آرمانهای امام فقید و رهبر انقلاب


 جمعه 5/12/90 ساعت  9:57 عصر  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()


این روزها به هرجا سر میزنم ، به روزنامه ها ،  مجلات ، پوستر ها و پلاکاردهای داخل کوچه و خیابان و مساجد و حسینیه ها ....


به رادیو و تلویزیون که سرک می کشم و به هرکجا می نگرم این جمله را می بینم


روزی خواهد آمد


همه از آمدن تو در روزی خبر می دهند ..همه امیدوار روزی هستند که تو خواهی آمد مولای من


هر کس به هر زبانی می گوید روزی خواهد آمد


ولی هیچ کسی نمی داند که آن روز کی خواهد بود تا تو در آن تجلی کنی


کی آن روز می آید تا تو بیائی و من ها ، ما شویم


این روزها وقتی به غروب خورشید نگاه می کنم ، یاد غروب غم انگیز خورشید عمرم می افتم که بر افول کردنش جولان می دهد


یاد آن لحظه می کنم که دیگر مرا امیدی به دیدار تو نخواهد بود ...


یاد  زمانی را می افتم که دیگر هیچ نوشته ای را بدین مضمون نخواهم خواند که   روزی خواهد آمد


گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم


اما انگار نیستم تا بیائی و چه فرقی دارد که چه نگویم و چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیائی


اگر مرا صبر ایوب بود ... دیگر نیست...


غمگین بودم غمگین تر شده ام


 پنج شنبه 4/12/90 ساعت  2:23 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()


خواستم حساب کتاب کنم ببینم که چقدر از عمرمو صرف خوبیها کردم  و چقدرشو به بدی ها گذروندم


گفتم بذار اول بدیها رو بشمرم


دستامو وا کردم ...انگشت به انگشت...دستامو دوره کردم ..


همینطوری که داشتم می شمردم  متوجه شدم که دیگه چیزی واسه شمردن خوبیها باقی نمی مونه


با یه حساب خیلی خیلی کوچیک متوجه شدم که کجای کار هستم


دیگه سراغ کارهای خوبم نرفتم چن واقعا ارزش شمردنشو نداشت


ولی ..ولی مونده بودم تو فکر فردائی که قرار در مقابل خدا قرار بگیرم و میخوام بهش جواب بدم


جوانیت رو در چه راهی گذروندی؟....مالت رو از چه راهی به دست آوردی؟....اموالت رو کجا مصرف کردی ؟ و خیلی سوالای بی جواب دیگه


بعد از فوت امام خمینی (ره) & مرحوم حاج سید احمد آقا ، ایشون رو تو عالم رویا می بینه و از اوضاع و احوالشون می پرسه.


آقا تو جوابشون فرمودن:


در مورد اینجا هرچی گفته بودن درسته و اینو بدون که اگه تو دنیا دستت رو هم تکون دادی ، ازت می پرسن نیتت چی بود.


آره ... ما اومدیم که زندگی کنیم و آزمایش بشیم و از نعمتهائی که خدا بهمون داد استفاده کنیم و بعدا جوابی هم واسش داشته باشیم.


که من هر چی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که من برا هیچ کدوم از کارام دلیل خوبی ندارم


و این یعنی اینکه وای برمن


 سه شنبه 2/12/90 ساعت  1:56 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()


یادمه اون وقت ها که توی کلاس بازیگری شرکت می کردم ، تو امتحانی که به منظور پایان ترم برگزار شد ، از ما خواستند نقش مرده ای رو بازی کنیم که تازه به درون قبر سرازیر شده .


نمیدونم چی شد که اونقدر خوب بازی کردم و نفر سوم شدم.


چن وقت پیش ، یه شب موقع خواب که تنها بودم تصمیم گرفتم همین کار رو دوباره انجام بدم .


همه چراغها رو خاموش کردم تا تصورم از لحد تشکیل بشه.


بر روی دست راست و رو به قبله خوابیدم و فرض کردم که منو خاک کردن و همه رفتن اما تو قبر زنده شده ولی نمیدونم که تو قبرم .


همینکه سرم رو بلند می کنم ، یهو سرم به سنگ لحد میخوره و با دستام که لمس می کنم خودمو توی محفظه ای تابوتی شکل می بینم.


اما بوی خاک و کمبود هوا برای نفس کشیدن ، منو متوجه موضوع می کنه و...


چند بار خودتو اینگونه تصور کنی ، فکر گناه از سرت می پره .


البته من یکبار تصور کردم ولی اونقدر وحشت کردم و ترسیدم که خودمو بخاطر این کار سرزنش کردم.


یاد گناه هام افتادم .


یاد اون حرفم افتادم که می گفتم مرگ واقعیتیه که سراغ همه میاد و چیزی که همه رو در برگ میگیره ترس نداره


اما همینکه دوباره این اتفاق رو تو ذهن خودنم تصور می کنم ، وحشت همه جونم رو در بر میگیره


فقط این میتونم بگم


خدایا من بنده بدی هستم و به جز تو کسی رو ندارم


هارب منک الیک


از تو به سوی تو فرار می کنم .


اگه تو در خونه تو به روم ببندی ......الهی العفو


 دوشنبه 1/12/90 ساعت  2:34 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()


یه شب حدود ساعت سه و نیم از خواب بیدار شدم و رفت به حیاط تا آبی به دست و صورتم بزنم.


اتفاقا اونشب خیلی تاریک بود و از ماه و ستاره ها هیچ خبری نبود .


صدای زوزه سگها بلند بود ، گربه ها در حال سروصدا بودن.


یهو یاد برزخ افتادم . موهای بدنم سیخ شد .


احساس کردم که تو صحرای برزخ هستم و زوزه گرگها و سروصدای حیوانات و خصوصا کفتار ها رو میشنوم .


ترسیده بودم ...ولی وقتی به خودم اومدم دستهام رو بالا بردم و بر فرق سرم کوبیدم .


قطره اشکی از گوشه چشمهام جاری شد .


گفتم خدایا...


اگه الان من مرده بودم . اونم با چه اعمالی با چه توشه ای با چه دارائی..چه خاکی به سرم می کردم


و باز بر سرم کوبیدم و بی اختیار گریه کردم .


وضوئی گرفتم و به نماز ایستادم و از سر خجل و شرمساری نتونستم نمازم رو به پایان برسونم .


چون های های گریه هام اجازه نمیداد لبهام برای گفتن کلمه ای باز و بسته بشه .


چون اعمال بدم اونقدر زیاد بود که اجازه نمی داد تا خاضعانه در مقابل خدا به نماز بایستم.


کاش تصور میکردی


کاش خودتو جای من فرض می کری


اونوقت می فهمیدی که من چه میگم و تو چه میشنوی و در این میان فقط اوست که شنوای داناست و مائیم که زیانکاریم


 دوشنبه 1/12/90 ساعت  2:20 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

یه زمانی که تازه دل و دماغ اینو پیدا کرده بودم که بیام نت،میرفتم تو یه سایت به اسم www.hastim.com و اونجای کلی از برو بچ با صفا ، دختر پسرای ایرونی و خواهر برادرای اینترنتی بود.


یادمه تو یکی از همون روزا که تو چت روم صورتی بودم ، با اشاره به حاضران یه چند بیت شعر درست کردم و نوشتم و بچه ها هم خوششون اومد خصوصا یه دوست بود که به اسم مستعار یا حقیقی ...(خودش میدونه)... بالا میومد و نوشته هامو دنبال می کرد .


اومدیم به حرفه وبلاگ نویس و اونم دنبال می کرد . تا یه اتفاقاتی افتاد (خواستم با ایشون آشنا شم) و موجب شد که این دوست ما کمتر به وبلاگ سر بزنه و کم کم هیچ خبری ازش نشد.


خب منم دلم مث روز روشنه که ایشون کاملا ساکت میان و به وبلاگ سر میزنن و میرن .


هدف من از نوشتن این ماجرا این بود که بهش بگم:


دوست عزیز و با ارزشم...!


درسته که من در حق تو نابرادری یا نامهربونی کردم ولی خدا شاهده که قصد بدی نداشتم والان که دارم این مطالب رو می نویسم ، فقط از خدا میخوام که هرجا هستی موفق باشی و امید که از حوادث و آسیب های روزگار در امان باشی.


حرف خاصی ندارم


خداحافظ


 دوشنبه 1/12/90 ساعت  1:54 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

می دونی چرا عصر جمعه دلگیره


دوتا روایت هست


بعضیا می گن عصر جمعه که میشه پرونده اعمال ما رو ی برن خدمت آقا امام عصر


خوش بحال اونی که آقا پای پرونده شو امضاء کنه و لبخندی رو بر لبان آقا بنشونه ولی..


ولی بعضی پرونده هام هستن که آقا با دیدنشون ناراحت میشه و گریه می کنه


مث پرونده من



اما بعضیای دیگه چیزائی دیگه میگن


میگن عصر جمعه که میشه و ظهور محقق نمیشه ، روز خود بخود دلگیر میشه و دنیا غمگین میشه


چون یه جمعه دیگه غروب کرده و خبری از مولا نمی شه


البته هر دوش درسته


ولی ....ولی می دونی چقدر خودمو ساختم تا بتونم یه پرونده خوب دست آقا برسونم


اما کمی مضطرب و نگرانم ...می ترسم


می ترسم نکنه تو این هفته دل کسی رو شکسته باشم ...به کسی بدی کرده باشم


نکند لاله ای زمن با غشد غمگین...نکند ناله ای زمن افتد سنگین


نکند مولا به آه گریه کند بلنـــــــد...نکند واله ای زمن افتد رنگین


نکند گنهم مرا خوار کنـــــــــــــــد...نکند ژاله ای شود زمن شرمگین


نکند ....نکند....نکند....


اما جمله ای که میخوام بگم اینه:


جمعه ها که غروب میشه ، پرونده ظهور هم بسته میشه...


 شنبه 29/11/90 ساعت  12:37 صبح  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()

این جمعه ام سرآمد اما گلم نیامد


ای وای بر دل من ای وای بر دل من


 



امروزم نیز سرآمد و خورشید جمعه ای دیگر به غروب نشست اما خبر از گل یاسم نشد


شمار جمعه ها از دست برون رفته


نمیدانم چند تا جمعه


یکی دوتا سه تا ...نمیدانم


ولی هنوز نا امید نشده ام


جمعه دیگر را هم به انتظار می نشینم


شاید جرگه دعاهایمان پر نشده . اما هرچه هست هنوز لایق دیدار مولا نیستیم


البته نیستیم را نمی دانم ولی نیستم را خوب میدانم


 چون مطمئن نیستم که دیگران چون من آنقدر خطا در اعمالشان باشد که فرزند فاطمه از آنها نیز رویگردان باشد


آنقدر بر خود می بالیدم که چون او بیاید ، مر در زمره بهترین یارانش می شوم


می دانی از چه می ترسم


می ترسم که به عاقبت شیطان گرفتار شوم


شنیده ای که شیطان در عرش برای خود منبری از نور داشت که فرشتگان برای شنیدن خطابه هایش به صف می شدند


و شنیده ای که او می گفت آنچه را که از گمراهی عابدی از عبادالله پدید خواهد آمد


غرورش کفاف این را نداد تا به خود بنگرد که آیا این فرد که خواهد بود


و خود از جرگه بهترینها به زمره بدترین ها رهنمون شد


می ترسم ندای یابن الحسن امروز من ، پرده ای بر چشمنان درونی ام افکند و غروری برایم مهیا کند آن سرش نا پیدا


غروری که فردا در مقابل مولایم قرار بگیرم


خداوند آن روز را برایم نیاورد ...بمیرم و آن روز را نبینم


مولا


بیا و دست عنایتت را بر قلب بیمارم مسح کن


بیا تا با خاک کف پایت تیمم نماز عشق کنم و به سوی معبود دو رکعت خالصانه نماز کنم


مولا بیا که دیگر توانی در من نمانده   می ترسم نیائی و همین عشق ناچیزم هم مرا به ورطه گمراهی کشاند


مولا


من برای ظهورت دعا می کنم   تو هم برای حضورم دعا کن


اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و سهل له المخرج و اوسع له المنهج و اقتل به الکفار و المنافقین و جمیع الملحدین حیث کانوا من مشارق الارض و مغاربها و سهلها و جبله و برها و بحرها و املاء به الارض عدلا و قسطا کما ملئت ظلما و جورا انک علی کل شی ء قدیر


اللهم بلغه سلامی و صلواتی و اجعلنی من احبائه و انصاره و اعوانه و اشیاعه و من المستشهدین بین یدیه و تحت لوائه


به فاطمه و ابیها و بعلها و ابیها و به صدر الحسین یا الله


 


 جمعه 28/11/90 ساعت  7:12 عصر  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()


نمی دانم امروز مرا چه شده است


انگار امروز پر از خدا شده ام


هوای گریه دارم


احساس نزدیکی دارم


گویا خدا مرا به نزدیک تر از حال کنونم خوانده است


لذت مناجاتی مرا در بر گرفته که تا به حال آن را تجربه نکرده بودم


با هر فرازی که می شنوم ستون بدن من به لرزه در می آید


بازوانم شل می شود و شانه هایم تکان تکان میخورد و قطره اشکی میهمان چشمانم می شود


خدایا مگر چه شده است


من بنده بدی بوده و هستم   چه شده که اینگونه هوای کوی تو را کرده ام .


به همان خدای نادیده قسم دارم دیوانه می شوم .


دوست دارم ولی نمی توانم عشق خداوندی ام را با چند کلمه بیان کنم .


دستم در دست خدا بود اما امروز دستانم بیشتر از پیش در دستان با صفایش قرار گرفته


دوست دارم جان بدهم


مرغ روحم در این جسم مادی نمی گنجد  فشار شدیدی در قلبم حس می کنم  درد دارم ، درد دوری ، درد فراق


تمنای پرواز دارم  . شوق وصال تمام وجودم را فرا گرفته  بخدا راست می گویم


با هر ذکر ، دلم طپشی دیگر می کند و انگار میخواهد تهی شود


الله اکبر


الله اکبر  سبحان الله


خدایا امشبم را وصل کن


این غم را به هجر و فراق مکشان که دیگر توان از کف داده ام


نمی دانم


امشب دلم مفتون است  مجنون است  دلخون است  دیوانه شد و چون اسبی سرکش یارای رام کردنش از دستم در رفته


یادم آمد که :


الا بذکر الله تطمئن القلوب   همانا دل آرام گیرد بیاد خدای


بخدائی خدا قسم تا این جمله را گفتم آرام شدم


الهی لک الشکر


الهی لک الحمد


 پنج شنبه 27/11/90 ساعت  6:15 عصر  توسط منصور 
  شماره تماس من 09369665162()


تمام مطالب
مبارک باد
تو دهنی به دولت آمریکا
روزی خواهد آمد
محاسبه عمر
شب اول قبر
برزخ...
... سلام
پرونده یا ظهور
این جمعه ام سر آمد
لذت مناجات
[عناوین آرشیوشده]
< classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11CF-96B8-444553540000" id="obj1" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab" border="0" style="width: 150px; height: 30px">